اینها را باید فردا بنویسم،

اما امروز می‌نویسم. فردا نمی‌شود. فردا دیر است.فردا  روز پذیرش. روز تسلیم. روز ناتوانی. روز سر فرود آوردن و تن سپردن به تقدیر الهی . آخر فردا روز رفتن پدر است روز پر کشیدنش

برای همین امروز می‌نویسم. امروز که هنوز حضور پدر را تجربه کرده است،

گیرم با کمی درد. جایی در سمت چپ قفسه سینه. این‌ها را امروز می‌نویسم تا فردا یادم بماند

که خانه مان، عصرهای تابستان، شب‌های زمستان، همه‌ی صبح‌های زود و همه‌ی شب‌های دیروقت، پاکت‌های نامه و گوشی تلفن از حضور پدر خالی شده است. فقط و فقط به همین سادگی.

چیزی در سینه تکان نمیخورد و پدر از نفس می‌افتد.

برای همین است که امروز می‌نویسم که فردا یکسال می‌شود که پدر رفته است

یادم هست  روز پدر بود و امسال در روز پدر جایش خالی است خیلی خالیست.

خاک سرد است این‌ را هم یادم می‌ماند اما من در سردترین خاک جهان عاشق شده‌ام 

برای همین است که هیچ خاکی روی چشمان ‌خاکستری پدرم را نخواهد‌ پوشاند و هیچ هفته‌ای بدون حضور او کامل نخواهد شد.

 به همین ساده‌گی. دیروز، امروز، فردا فرقی با هم ندارند. چیزی در سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ی من می‌تپد قلب من است به یادش می تپد تا پدر زنده بماند. 

 من صدای افتادنش را

صدای جدا شدنش را

از شاخه چرخیدنش را و پیچ و تابِ آرام‌آرام آمدنش را و صدای نشستنش راشنیدم

ندانستم از کدام شاخه‌‌ی کدام درخت در کجا روییده بود و بر کجا فرود آمده بود این ‌چنین درخشان و این‌چنین پرعظمت همین است، فقط همین و ملالی نیست

برگی افتاد و زندگی من گذشت دریافتنِ او

دریافتنِ برگ و درخت همین بود، فقط، و فقط همین و ملالی نیست دیگر جز دوری تو پدر عزیزم

بر روح بلند پدرم درود میفرستم و یادش را برای همیشه در قلبم خواهم داشت

 و بر دستان پر مهر مادرم بوسه میزنم از خداوند سلامتی را برایش صمیمانه ارزو دارم

فاتحه ای بفرستیم نثار روح تمام رفتگان

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۳ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.