یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم        
             تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
 
 

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز  

             من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

 
 

خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام  

           جرمم اینست که صاحبدل و صاحب نظرم

 
 

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی  

         هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم

 
 

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت   

             پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

 
 

عشق و آزادگی و حُسن و جوانی و هنر 

            عجبا هیچ نیرزند که بی سیم و زرم

 
 

هنرم کاش گرهبند زر و سیمم بود    

            که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

 
 

سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر 

             من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم

 
 

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم  

            گاهی از کوچه ی معشوقه خود می گذرم

 
 

تو از آن دگری ، رو که مرا یاد تو بس  

          خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

 
 

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر  

              شیرم و جوی شغالان نبود آنجوم

 
 

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت 

                 شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ | ۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()

                   

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟
پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .


پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم .

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.

سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟

 

سخنانی از ناپلئون:

- در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .

- اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است .

- نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است .

- دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد

- کسانی که روح نامید دارند مقصرترین مردم هستند.

- کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

- یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.

- پیروزی یعنی خواستن .

- عشق گوهری است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد.

- عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب

- فداکاری در راه وطن از همه فضایل باارزشتر است.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()

- آنجا که همه مثل هم فکر می کنند ، هیچ کس خیلی فکر نمی کند .

- انسان در همان لحظه که تصمیم می گیرد آزاد باشد، آزاد است .

- وسعت دنیای هرکس به اندازه وسعت تفکر اوست .

- تجربه نامی است که تمام افراد بر روی اشتباهات خود می گذارند .

- آنانکه می دانند رنج می برند و آنانکه نمی دانند به دیگران رنج می دهند .

- نتیجه اراده ضعیف ، حرف است ونتیجه اراده قوی ، عمل .

- وقتی با انگشت به کسی اشاره می کنیم ، به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان بر گشته اند .

- آنان که نمی توانند خود را اداره کنند ‌ناچار از اطاعت دیگرانند .

- حکایت جالبی است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند .

- یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن .

- هر کس که بداند چقدر می ارزد، به آنچه که می ارزد می رسد.

- اشتباهات انسان، در ابتدا رهگذرند، سپس میهمان میشوند و بعد صاحبخانه.

- عفو از کسانی نیکوست که توانائی انتقام دارند .

- اگر می خواهی اندوهگین نباشی ، حسود مباش .

- آنقدر شکست خوردم که راه شکست دادن را آموختم .



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()

    

لپ تاپ که در فارسی به آن رایانه همراه می گوییم، برای بسیاری از ما مثل تلفن همراه یک همراه دوست داشتنی است که با وجود ویژگی قابل حمل بودن، به یکی از ضروریات زندگی بسیاری ما تبدیل شده است.

در صورتی که به عنوان یک صاحب لپ تاپ خواهان شادابی و سلامتی این همراه دوست داشتنی هستید، خواندن این گزارش را از دست ندهید.در این گزارش راهکارهایی را برای شما می گوییم که به با به کار بستن آنها می توانید لپ تاپی سالم و سرزنده داشته باشید:

 

1. به اطلاعات سر و سامان دهیدتلاش کنید اطلاعاتی که دانلود می کنید یا از دیگران می گیرید را به صورت دسته بندی شده و کاملا مرتب در جای خود قرار دهید و هر درایو را مخصوص یک سری اطلاعات تعیین کنید و اطلاعاتی که به آنها نیاز ندارید را هم پاک کنید. به این ترتیب هم لپ تاپتان ظاهر مرتبی دارد و هم سرعت و کارایی خود شما برای یافتن اطلاعات مورد نظر افزایش می یابد.

2. لپ تاپ خود را خاموش کنیدوقتی کارتان تمام شد، تمام برنامه های باز را ببندید و به جای اینکه لپ تاپ را ببندید، آن را خاموش کنید، به این ترتیب به دستگاه فرصت می دهید تا کمی استراحت کند و خنک شود. این کار به ویژه زمانی توصیه می شود که شما بخواهید یا مجبور باشید چند ساعتی از لپ تاپتان دل بکنید.

3. به لپ تاپ خود به عنوان یک سرمایه نگاه کنید

اگر در جریان قیمت این روزهای لپ تاپ باشید، هیچگاه اجازه نمی دهید که این سرمایه ارزشمندتان آسیبی ببیند، چون در صورت وقوع چنین اتفاقی شما بخشی از سرمایه خود را از دست داده اید.یکی از بهترین راه های حفاظت از لپ تاپ، نگهداری و حمل و نقل آن در کیف مخصوص لپ تاپ است.

4. لپ تاپ شما آب و هوای مطلوب را می پسنددلپ تاپ شما نه سرمایی است و نه گرمایی. این وسیله الکترونیکی هوای مطلوب و مطبوع بهاری را می پسندد و از گرما یا سرمای بیش از حد آسیب می بیند. هوای بیش از حد گرم یا خیلی سرد، عمر باتری لپ تاپ را کاهش می دهد.

5. لپ تاپ خود را تمیز نگه داریدهمیشه وسائل تمیز کننده لپ تاپ را همراه داشته باشید و اجازه ندهید تا کثیفی و به ویژه گرد و خاک برای مدت طولانی روی صفحه نمایش یا دیگر قسمت های لپ تاپ شما باقی بماند.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ | ۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()

                 

در اسکار 2012 ،  فیلم جدایی نادر از سیمین به عنوان برترین فیلم خارجی زبان جایزه اسکار این بخش را به خود اختصاص داده و بدین ترتیب اولین اسکار تاریخ سینمای ایران در دستان اصغر فرهادی جای گرفت.

این فیلم نامزد بهترین فیلم غیرانگلیسی و نیز بهترین فیلمنامه بود. جدایی فرهادی در بخش بهترین فیلمنامه، نتوانست جایزه بگیرد و این جایزه به وودی آلن رسید.

فرهادی پس از گرفتن جایزه اسکار ، خطاب به حاضران در مراسم هم گفت: سلام به مردم خوب سرزمینم. الان ایرانی های زیادی در سرتاسر دنیا نشسته اند و مراسم را نگاه می کنند. آنها خوشحالند. نه فقط به خاطر این جایزه و سینما بلکه بیشتر به این خاطر که در روزگاری که دائم حرف جنگ است و سیاست، نام ایران همراه فرهنگ است. فرهنگی کهن کشورم زیر غبار سیاست پنهان شده واین جایزه را به مردم کشورم تقدیم می کنم که به همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام می گذارند.

جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری به "رابرت ریچاردسن" برای «هوگو» رسیده و "دانته فرتی" و "فرانچسکو لو شیاو" نیز برای همین اثر اسکار برترین طراحی هنری را برده اند. «هوگو» ساخته مارتین اسکورسیزی است.

جایزه اسکار بهترین فیلم بلند انیمیشن هم به «رنگو» به کارگردانی گور وربینسکی رسید.

"مارک کولیه" و "جی روی هلاند" هم برای فیلم «بانوی آهنین» اسکار بهترین چهره پردازی بردند.

اسکار بهترین بازیگر مکمل زن هم به "اوکتاویو اسپنسر" برای شرکت در فیلم «کمک» رسید."ریستوفر پلامر" به خاطر بازی در «تازه‌کارها» اسکار بهترین بازیگر مرد مکمل را گرفت.

"یوجین گرتی" و "فیلیپ استاکتن"به خاطر فیلم «هوگو» اسکار بهترین تدوین صدا را از آن خود کردند. در رشته صداگذاری هم «هوگو» خوش درخشید و "تام فلایشمن" و "جان میجلی" برنده اسکار این بخش شدند.
«دختری با خالکوبی اژدها» هم در رشته تدوین ، اسکار را نصیب "آنگوس وال" و کرک بکستر" کرد.
به گزارش عصرایران،اسکار بهترین طراحی لباس هم به مارک بریجز برای فیلم «هنرمند» رسید.
اسکار بهترین مستند بلند نیز به «شکست‌نخورده» رسید. این اثر ساخته دانیل لینزی، تیجی مارتین و ریچ میدلماس است.

خبرگزاری آفتاب



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()

معلمی با جعبه‌ای در دست وارد کلاس شد و جعبه را روی میز گذاشت. بدون هیچ کلمه‌ای، یک ظرف شیشه‌ای بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جایی که ظرف گنجایش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت.
سپس از شاگردان خود پرسید: آیا این ظرف پر است؟

 

همه شاگردان گفتند: بله.

سپس معلم مقداری سنگ‌ریزه از داخل جعبه برداشت و آنها را
به داخل ظرف ریخت و ظرف را به آرامی تکان داد. سنگ‌ریزه‌ها در بین مناطق باز بین سنگ های بزرگ قرار گرفتند. این کار را تکرار کرد تا دیگر سنگ‌ریزه‌ای جا نشود.
دوباره از شاگردان پرسید: آیا ظرف پر است؟

شاگردان با تعجب گفتند: بله.

دوباره معلم ظرفی از شن را از داخل جعبه بیرون آورد و داخل
ظرف شیشه ای ریخت و ماسه‌ها همه جاهای خالی را پر کردند.

معلم یکبار دیگر پرسید: آیا ظرف پر است؟ و شاگردان یکصدا
گفتند: بله.

معلم یک بطری آب از داخل جعبه بیرون آورد و روی همه
محتویات داخل ظرف شیشه‌ای خالی کرد و گفت: حالا ظرف پر است.

سپس پرسید: می‌دانید مفهوم این نمایش چیست؟

و گفت: این شیشه و محتویات آن نمایی از زندگی شماست. اگر
سنگ های بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهید یافت.
سنگهای بزرگ مهم‌ترین چیزها در زندگی شما هستند؛ خدایتان، خانواده‌تان، فرزندانتان، سلامتی‌تان، دوستانتان و مهم‌ترین علایق‌تان. چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر نباشند ولی این‌ها باقی بمانند، باز زندگی‌تان پای برجا خواهد بود. به یاد داشته باشید که ابتدا این سنگ ها ی بزرگ را بگذارید، در غیر این صورت هیچ گاه به آنها دست نخواهید یافت. اما سنگ‌ریزه‌ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل تحصیل، کار، خانه و ماشین‌. شن‌ها هم سایر چیزها هستند؛ مسایل خیلی ساده.
معلم ادامه داد: اگر با کارهای کوچک (شن و آب) خود را خسته

کنید، زندگی خود را با کارهای کوچکی که اهمیت زیادی ندارند پر می کنید و هیچ گاه وقت کافی و مفید برای کارهای بزرگ و مهم (سنگ های بزرگ) نخواهید داشت. اول سنگ‌های بزرگ را در نظر داشته باشید، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()

روزی مردی در حال نمازخواندن در راهی بود

ومجنون بدون اینکه متوجه شود

از بین سجاد ه اش عبور کرد

مرد نماز ش را قطع کرد وفریاد زدهی

 چرا بین من و خدایم فاصله انداختی.........

مجنون به خود آمد وگفت من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی...



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()

 

على رغم بروز بحران اقتصاد جهانى ،برند Bijan که براى تقریبا ۳۰ سال، موفق به فروش گران ترین پوشاک مردانه جهان در Beverly Hill بود نه تنها متاثر از این بحران نشد که حتى ۱۰۰ میلیون دلار نیزصرف تبلیغات چاپى و تلویزیونى خود کرد.

 


هدف بخش عمده اى از تبلیغات این برند، تشویق افراد به خرید اجناس آن به عنوان یک انسان رویایى بود.به گفته محبى، مدیر مالى برند Bijan ، فروش لباس ها و جواهرات این برند به طور کلى بیش از ۲۰ میلیون دلار درآمد سالیانه و راه اندازى چهار خط تولید عطر نیز ۵۰ میلیون دلار درآمد اضافه براى آن در بر داشته است.


با این حال او فقط یک بازیگر کوچک در صنعت دو میلیارد دلارى عطر سازى به شمار رفته و در عین حال نیز نمى توانست با ابر قدرتى مانند گوچى در دنیاى مد رقابت کند. فروشگاه هاى گوچى در سرتاسر جهان دو میلیارد و ۲۰۰ میلیون دلار درآمد دارند. با این وجود بیژن پاکزاد مقدار قابل توجهى از املاک تجارى درجه یک در Beverly Hills را در تملک داشت.


فروشگاه «Beverly Hills » او که با عنوان « Bijan» نیز شناخته مى شد، یک کاخ به سبک مدیترانه اى بود که در سال ۱۹۷۶ افتتاح شد و لباس هاى لوکسى مانند یک کت vicuna آمریکایى ( بافته شده از پشم شتر بى کوهان آمریکایى ) به قیمت ۱۵ هزار دلار، یک روتختى پشمى chinchilla به قیمت ۱۲۰ هزار دلار و یک ست چمدان از پوست کروکودیل به قیمت ۶۵ هزار دلار را ارائه مى کرد.


دکور فروشگاه به فراخور شهرت فروشگاه از زیبا ترین شکل ممکن، با فرش هاى نفیس و دستبافت ایرانى به قیمت ۵۰۰ هزار دلار، یک پلکان براق و برنجى به قیمت ۴۰۰ هزار دلار و یک چلچراغ به قیمت ۷۵ هزار دلار ساخته شده است. دیوارها با سایه اى آفتابى از رنگ زرد امضاى Bijan به شمار مى رود. وقتى او دومین فروشگاه خود در خیابان پنجم در نیویورک را در سال ۱۹۸۴ افتتاح کرد، از صرف هزینه ۱۰ میلیون دلارى براى طراحى آن خبر داد.


حقیقتى که Bijan از آن به عنوان یک گام به سوى رسیدن به یک ایده درخشان استفاده مى کرد آن بود که «زنان و مردان آمریکایى واقعا فکر مى کنند که لباس آن ها نشان دهنده شخصیتشان است.» این کار زمان بر و هزینه بردار بوده، اما فکر بزرگى بود.


او بسیار هوشمندانه و سنجیده کار مى کرد.همه این جزئیات تصویر Bijan را نزد مردم براى یافتن همه کالا هاى گران قیمت در جهان ارتقا مى داد. او در حالى که معتقد بود معرفى خود و محصولاتش یک نوع بازاریابى است ، ۱۰۰ میلیون دلار صرف تبلیغات چاپى و تلویزیونى برند خود کرد. در مرحله بعد، او به مشترى در خرید کالاى مورد نظر کمک کرده و مشترى با دیدن او Bijan را به یاد مى آورد که همه آن کارهاى خاص را براى او انجام مى دهد.


Bijan هنرمند و متفکرى بود که در پشت موفقیت هاى این برند قرار مى گرفت. حضور او در تبلیغات مجله ها این نکته را به یاد مشتریان مى آورد که یک کالا را نه از کارخانه بلکه با امضاى Bijan خریدارى مى کنند.مشتریان آمریکایى او اقداماتش را تحسین کرده و او را مى پرستیدند. او به نوبه خود در همه جا موفق بوده اما آمریکا فرصت نشان دادن ذوق و سلیقه او را فراهم مى کرد.


چرا یک انسان با درآمد ۴ هزار دلارى، ۶ هزار و ۵۰۰ دلار به خرید یک کت Bijan اختصاص مى داد؟ این سوالى است که در پاسخ آن باید گفت:مردم براى یک کالاى گران قیمت ارزش قائل مى شوند. یک دلیل آن است که این قبیل کالا ها منحصر به فرد به نظر رسیده و این پیام را به دیگران منتقل مى کند که این فرد توانایى مالى بالایى داشته و تلاش مى کند تا با افراد شبیه به خود معاشرت کند. اگر یک کالاى گران قیمت ارزان شود، کاهش تقاضا و در نتیجه افت ارزش آن را در پى خواهد داشت.این اعتقاد Bijan باعث شد که بحران اقتصادى بر روى تجارت آن تاثیر نداشته و مشتریان آن از هزینه هاى کسب و کار خود کم کرده ولى همچنان براى اجناس تولیدى این برند از خود علاقه نشان دهند.Bijan این تصور را رها نکرده و یقینا، او با داشتن یک جت اختصاصى، اتومبیل هاى گران قیمت، یک کاخ در Beverly Hills و تماس با موفق ترین و قدرتمند ترین مردان در سرتاسر جهان فردى خوشحال بود.

بیژن پاکزاد، طراح لباس هاى شیک و گران قیمت که فروشگاه او درRodeo Drive به عنوان فروشگاه گران ترین لباس هاى دنیا شناخته مى شد، در سن ۷۱ سالگى در لس آنجلس درگذشت.


او با پشتکار فراوان روز به روز بر ثروت، تعداد فروشگاه ها و مشتریان مشهور خود مى افزود. او در بیلبورد هاى تبلیغاتى و آگهى هاى خود در مجلات در کنار بازیگر آمریکایى « بو درک » و مایکل جردن حضور پیدا مى کرد .یک آگهى از طراحى هاى او به عنوان «فاخر ترین پوشاک مردانه در جهان » نام برد. او ادعا مى کرد که براى ۳۶نفر از روساى آمریکا لباس دوخته است اما فقط اسم چند تن از آن ها را مانند کلینتون، اوباما و بوش بزرگ و کوچک بیان کرد.


در حقیقت، در مقایسه با بخش عمده اى از دیگر طراحان پوشاک لوکس در جهان، محصولات او با بالاترین قیمت در بازار ارائه مى شد که از آن قبیل مى توان به کت و شلوارهاى هزار دلارى و پیراهن هاى ۲۰۰ دلارى اشاره کرد. با این وجود، نام Bijan ،خاویار و کشتى تفریحى را به یاد ما مى آورد.در سال ،۱۹۸۲ او یک تپانچه اتوماتیک کلت ۳۸ کالیبرى را طراحى کرد که قطعات طلاى ۲۴ قیراطى را به قیمت ۱۰ هزار دلار تولید مى کرد. او یک بار یک نوار الماس نشان به قیمت ۲۰ میلیون دلار براى کار گذاشتن در میان موهاى خانم درک بازیگر و مدل معروف آمریکایى براى حضور در یک کمپین تبلیغاتى عطر را طراحى کرد.سال گذشته، رولز رویس از همکارى Bijan در طراحى یک خودروى کوپه به تعداد محدود به قیمت یک میلیون دلار خبر داد.


پاکزاد همچنین به عنوان یک شخص عاشق ماشین شناخته شده و رولز رویس زرد کلاسیک خود را در Rodeo Drive پارک مى کرد. در گاراژ او در Beverly Hills با ظرفیت ۲۳ خودرو، یک Bentley و یک فرارى زرد، یک Aston Martin، یک بى ام دبلیو، یک کادیلاک و بسیارى از دیگر اتومیبل هاى لوکس جهان متعلق به او وجود دارد.بیژن پاکزاد در چهام آوریل، در سال ،۱۹۴۰ در تهران به دنیا آمد. پدر او یک کارخانه دار ثروتمند بود که او را براى تحصیل در رشته طراحى به مدرسه هایى در سوییس و ایتالیا فرستاد.


براى مدت هفت سال او به طراحى پوشاک مردانه در فلورانس پرداخت. پس از مهاجرت به لس آنجلس در اوایل دهه ۱۹۷۰ اولین فروشگاه خود به نام Bijan را افتتاح کرد و به سرعت حوزه کارى خود را به تولید جواهرات، عطر ها و لباس ورزشى تعمیم داد. پس از مدتى او به یک میلیونر تبدیل شد.


فروشگاه نیویورک که در سال ۲۰۰۰ بسته شد، جاذبه همیشگى براى مشتریان را از بین نبرد. علت این موفقیت تعیین قرار ملاقات با آن ها بود که به عنوان یک سیاست منحصر به فرد به توضیح شرایط ویژه براى مصرف کننده و در نتیجه حفظ او در آینده مى پرداخت.
با این حال باید دید که سرنوشت این برند پس از مرگ بنیان گذار آن چه مى شود؟



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٥ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()

 

استیو جابز در سال ۲۰۰۵ در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان دانشگاه استنفورد شرکت کرد و یک سخنرانی مشهور در آنجا انجام داد. شاید بسیاری از شما قبلا این سخنرانی را دیده باشید اما در چنین روزی خواندن مجدد آن نکات زیادی را به ما یادآوری می کند و کسانی هم که تا به حال آن را ندیده اند می توانند از سخنان استیو جابز لذت ببرند.


---------------------------------------------------------------------------------------------
  من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل به دانشگاه می‌آمدم و می‌رفتم و خب حالا می‌خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم. زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.

یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن‌ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

اینگونه شد که هفده سال بعد من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج می‌کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای که می‌خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چگونه می‌خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می‌شود.

اولش کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می‌کنم می‌بینم که یکی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است. لحظه‌ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس‌هایی را بروم که به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می‌خوابیدم. قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می‌دادم که با آن‌ها غذا بخرم.

بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی می‌کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی‌ام در راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه‌ی گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را در کشور می‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس‌های خطاطی را برداشتم.

سبک آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می‌بردم. امیدی نداشتم که کلاس‌های خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس‌ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می‌کردیم تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت‌های کامپیوتری هنری و قشنگ بود.

اگر من آن کلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه می‌کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می‌کند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها می‌شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است:
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم «وز» شرکت اپل را درگاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت.

ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می‌تواند از شرکتی که خودش تأسیس می‌کند اخراج شود؟ خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می‌کردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.

احساس می‌کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو.

شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم.

پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم.

اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می‌کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می‌دادم که واقعاً دوستش داشتم.

داستان سوم من در مورد مرگ است:
هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم در زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این که بالآخره یک روزی خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال پیش دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم.

این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد

چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می‌کردند

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می‌کنم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()

 

                     

1 هنر یاد بهشت است و نوحه انسان در فراق، هنر زبان غربت بنی آدم است در فرقت دارالقرار و از همین روی همه با آن اُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش ... اُنسی دیرینه به قدمت جهان، هنر زبان بی زبانی است و زبان هم زبانی

2 زندگی انسان تمثیل آن مسافریست که از خانه موقت و ناپایدار به سوی مستقر ابدی خویش بار می بندد . پس اگر این خانه ها خانه های مجازی اند و ما مسافران در کوچ، دیگر چه جای دل بستن و حسرت بردن

 

3 انسان قلب عالم هستی و حامل عرش الرّحمن است  واین سیّاره عرصه تکوین

 

4 تا زنده ایم هوشیاریم و هوشیار در خودی خود اسیر است و تا عقل باقی است خود از میانه بر نمی خیزد مگر آنکه شراب مرگ در کشیم که یکسره از عقل و از خود می رهاندمان. این سرّی است که در موه قبل ان تموتوا فاش کرده اند: بشنوید و بمیرید

5هنر آن است که بمیری پیش از آن که بمیرانندت و مبدأ و منشأ حیات آنانند که چنین مرده اند

6 شهادت پایان نیست آغاز است. تولّدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدسی آن راه یابد. تولّد ستاره ای است که پرتو نورش عرصه زمان را در می نوردد و زمین را به نور ربُّ الاَرباب اشراق می بخشد

7 شهدا شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و همانانند که به دیگران حیات می بخشند

8 کیست که نخواهد از زندانی تنگ به کاخی بزرگ منتقل شود؟؟؟

9آدمها دو گونه اند؛ آنانکه با عقلشان می زیند و دیگرانی که زیستشان با دل است. چه بسیارندآنان و چه قلیلند اینان، چه سهل است آنگونه زیستن و چه دشوار است این گونه بودن. بهشت ارزانی عقل اندیشان باد

10 ای بندگان خدا؛ تقوا پیشه کنید و از دنیا برحذر باشید که اگر دنیا به کسی وفا کند و یا کسی در آن باقی بماند انبیا برای بقا سزاوارترند، شایسته تر برای رضایت و راضی تر به قضا

11 دنیا نه جای درنگ و فراغت بلکه محمل رنجی است که آدمی پای بر آن می نهد تا روح در کشاکش ابتلائات عظیم راهی به عالم قرب بجوید و محیای رجعت شود

12  عجب از ما وا ماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستان ها می آییم،  این خود دلیلی است که از حقیقت عالم هیچ نمی دانیم . مرده آن است که نصیبی از حیات طیبه شهدا ندارد و اگر این چنین است از ما مرده تر کیست ؟؟؟

13 زمان بادی است که می وزد، هم هست هم نیست آنان را که ریشه در خاک استوار دارند از طوفان هراسی نیست ، پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند ، آن روزها مانده و باد زمان ما را با خود برده است حقیقت همین است.

14 عجب از این عقل باژگونه که ما را در جستجوی شهدا به قبرستان ها می کشاند

15 شهدا از دست نمی روند بلکه بدست می آیند

16 خداوند مقرّبترین بندگان خویش را از میان عشّاق بر می گزیند که گره کور دنیا را به معجزه عشق می گشایند

17حسین علیه السلام سر سلسله ی همه شیداییان حق است

18 عالم همه در طواف عشق است و دایره داراین طواف حسین است

19 میان باطن وظاهر وادی حیرتی است که عقل در آن سرگردان است، تن در دنیاست وجان در آخرت،  این یک به سوی خاک می کشاند و آن یک به سوی آسمان ... وچشم حس ظاهر بین است...

20 این حسین است، غایت آفرینش کون و مکان، اگر چه چهره ای دارد چون چهره شما و جثه ای دارد که از شما بزرگتر نیست.فریب این چشمان ظاهر بین را مخورید و طلعت شمس را در عمق آسمان چشمانش بنگرید و کرامت خدا را در روحش بیابید

21 عجب تمثیلی است که علی مولود کعبه است، یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن...

22 امام باطن قبله است و نماز را باید به سوی قبله گزارد، آیا هیچ عاقلی پشت به قبله نماز می گزارد؟؟؟

23 نماز پیوند بین ملک و ملکوت و زمین و آسمان است، نماز سفر آسمان است و سفرآسمان را باید با دل برویم

24 نپندار که تنها عاشوراییان رابدان بلا آزمودند ولاغیر، صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است

25 آسمان را دیده ای که چگونه در گودالهای حقیر آب می نگرد؟؟؟  امام آفتاب کرامتی است که خود را از ویرانه ها نیز دریغ نمیکند

26 غایت خلقت جهان پرورش انسانهایی است که در برابر شدائد بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی شوند

27 لبیک یا حسین؛ راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و هر کس در هر زمان بدین صلا لبیک گوید از ملازمان کاروان کربلاست

28 بسیجی دلباخته حق واهل ولایت است و به خود حتی اجازه نمی دهد به جز آنچه ولی امر می خواهد آرزویی داشته باشد

29 یاران کربلایی؟ آنان را پروای مرگ نیست و دل و دیدگانشان را جز رضایت حق چیزی پر نخواهد کرد و چه پروایی آنجا که ملک جاودان بهشت رضوان حق میراث متقین است. یالَیتَنا کُنّا مَعَکُم

30 آنان را که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : احسان یزدان پناه(ehsan yazdanpanah) | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.